<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جیغ</title>
<link>http://scream.blogfa.com/</link>
<description>تفریح و سرگرمی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Dec 2009 11:20:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>: سیاست یعنی چه ؟</title>
<link>http://scream.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=Arial&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 20pt; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;يك روز یک پسر کوچولو که می‌خواست انشاء بنویسه از پدرش می‌پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 20pt; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پدرش فکر می‌کنه و می‌گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می‌کنم. مامانت جامعه است، چون کارهای خونه رو اون اداره می‌کنه. کلفت‌مون ملت فقیر و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می‌کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می‌خونی و پسر فهمیده‌ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیش‌تر فکر کنی.&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 20pt; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش ازخواب می‌پره. می‌ره به اتاق برادر کوچیکش و می‌بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می‌زنه. می‌ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می‌بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می‌ره تو اتاق کلفت شون که&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;اون رو بیدارکنه، می‌بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده! می‌ره و سر&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;جاش می‌خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می‌شه.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 20pt; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=right&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فردا صبح باباش ازش می‌پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی این‌که حکومت، ترتیب ملت فقیر و پابرهنه رو می‌ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته و روشنفکر هر کاری می‌کنه نمی‌تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی‌که نسل آینده داره توی گه خودش دستو پا می‌زنه!&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 11:20:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=scream&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>scream</dc:creator>
<guid>http://scream.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان زیبای قضاوت</title>
<link>http://scream.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#999999&gt;زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال  آویزان کردن رخت‌های  شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. &lt;/FONT&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: #666666; BORDER-TOP: #666666; FONT-SIZE: 14pt; BORDER-LEFT: #666666; LINE-HEIGHT: 30px; BORDER-BOTTOM: #666666; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک  شدن آویزان می‌کرد، &lt;?XML:NAMESPACE PREFIX = O /&gt;&lt;O:P&gt;&lt;/O:P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: #666666; BORDER-TOP: #666666; FONT-SIZE: 14pt; BORDER-LEFT: #666666; LINE-HEIGHT: 30px; BORDER-BOTTOM: #666666; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: &quot;یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده..&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: #666666; BORDER-TOP: #666666; FONT-SIZE: 14pt; BORDER-LEFT: #666666; LINE-HEIGHT: 30px; BORDER-BOTTOM: #666666; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!&lt;O:P&gt;&lt;/O:P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: #666666; BORDER-TOP: #666666; FONT-SIZE: 14pt; BORDER-LEFT: #666666; LINE-HEIGHT: 30px; BORDER-BOTTOM: #666666; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=2&gt;زندگی هم همینطور است.وقتی که رفتار دیگران رامشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی،بد نیست توجه کنیم به اینکه خوددر آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt; ...........................................&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;STRONG&gt;داستان زیبای انسان و اختیار!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; بهشت كه بیرون آمد،دارایی اش یك سیب بود.سیبی كه به وسوسه آن را چیده بود و مكافات این وسوسه،هبوط بود.&lt;BR&gt;فرشته گفتند:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمین همه ظلم است و فساد.&lt;BR&gt;انسان گفت:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمین تاوان ظلم من است.اگر خداوند چنین می‌خواهد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خداوند گفت:برو و آگاه باش جاده ای كه تو را دوباره به بهشت می‌رساند،از زمین می‌گذرد.زمینی آكنده از شر و خیر،آكنده از حق و باطل،از خطا و از صواب،و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد،تو باز خواهی گشت،و گر نه....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمی‌توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.می‌ترسید و مردد بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و آن وقت خداوند چیزی به انسان داد.چیزی كه هستی را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدا گفت:حال انتخاب كن.زیرا كه تو برای انتخاب كردن آفریده شدی.برو و بهترین را برگزین كه بهشت،پاداش به گزیدن توست.عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد،تا تو بهترین را برگزینی.و آنگاه انسان زمین را انتخاب كرد،رنج و صبوری را.و این آغاز انسان بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 08:21:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=scream&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>scream</dc:creator>
<guid>http://scream.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سر پیری و معركه گیری!</title>
<link>http://scream.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#999999&gt;طبق معمول من چون اولین مسافر بودم نشستم جلو و چند دقیقه بعد یك جوان همراه یك دختر خانم جوان تر سوار شدند و بعد از آنها یك خانم مانتوئی كه به نظر می آمد عمری از او گذشته باشد سوار شد.(اینكه می گویم عمری ازش گذشته به خاطر این است كه نمی شود سن خانم ها را دقیق فهمید بعضا حتی خود خانم ها هم نمی دانند چند ساله هستند!! دلیلش هم این است كه چون سنشان را به كسی نمی گویند لذا اگر خودشان هم فراموش كنند دیگر معلوم نمی شود كه سنشان چقدر است!)&lt;BR&gt;بگذریم. ماشین كه راه افتاد آن دو قناری عاشق شروع كردند با هم حرف زدن و كلا حواسشان به حرفهای همدیگر بود كه یك دفعه این خانم احتمالا مسن با لحنی عشوه گرانه خطاب به پسر جوان گفت: &lt;BR&gt;- آقا خودتو نچسبون به من برو اونورتر!&lt;BR&gt;پسر جوان هم با لحنی كه انگار حواسش اصلا به این خانم نیست گفت:&lt;BR&gt;- باشه چشم!&lt;BR&gt;و دوباره مشغول حرف زدن با معشوق گلعذار خود شد! جلوتر كه رفتیم باز این بار آن خانم به طور قطع مسن! با لحنی تندتر خطاب به پسر جوان گفت:&lt;BR&gt;- آقا خودتو نچسبون به من دیگه!&lt;BR&gt;پسر جوان مزاحم هم كه خیلی با پیرزن فاصله داشت یك كم دیگر خودش را جمع تر كرد و گفت:&lt;BR&gt;- عذر میخوام حاجیه خانم! (البته پسرك گفت حاج خانم ولی چون حاجیه خانم به لحاظ قواعد عربی صحیح تر است من می نویسم حاجیه خانم) &lt;BR&gt;ولی مثل این كه پیرزن بی خیال نمی شد و احتمالا یاد جوانی هایش افتاده بود كه بیشتر تحویلش می گرفتند! و به طور كلی توهم او را احاطه كرده بود. لحظاتی بعد باز به پسر جوان هوس باز! گفت:&lt;BR&gt;- آقا یه كم برو اونورتر دیگه چسبیدی به من!&lt;BR&gt;پسرك قصه ما كه گویا یك نمه قاطی كرده بود، گفت:&lt;BR&gt;- جاجیه خانم! ین دختر خانم رو میبینی؟ نامزدمه! تازه مثل شما هم هفتاد سالش نیست! حالا من بر مبنای كدام دلیل و توجیهی باید به شما بچسبم؟ سر پیری معركه گرفتی؟&lt;BR&gt;راننده هم كه از این ماجرا پوزخندی ملیح! بر لبانش نشسته بود به خانم مسن اندر مسن گفت:&lt;BR&gt;- خانم شما بیاید جلو! آقا شما هم اگر ممكنه لطف كنید و عقب بنشینید(خطاب به من بود)&lt;BR&gt;قبول كردم و جایمان را عوض كردیم. یك كم كه جلوتر رفتیم من تصمیم گرفتم طبق عادات حسنه خودم مقداری پسرك جوان را اذیت كنم و در خلال عشق بازی هایش پارازیتی از خودم در كنم. لذا به پسرك هرزه گفتم:&lt;BR&gt;- آقا خودتو نچسبون به من برو اونطرفتر!&lt;BR&gt;پسرك كه كمی جا خورده بود یك نگاه متعجبانه به من كرد ولی وقتی چشم تو چشم شدیم هر دو نتوانستیم جلوی خنده خود را بگیریم و زدیم زیر خنده! راننده هم كه این صحنه را می دید زد زیر خنده. قناری پسرك هم به تبعیت از صاحبش زد زیر خنده. &lt;BR&gt;پیرزن متوهم اما خودش را جمع كرده بود و چسبیده بود به در كه مبادا دست راننده موقع دنده عوض كردن با او تماسی پیدا كند!&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;خوب اینم یه جورشه دیگه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...............................................&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;حراجي شيطان&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.&lt;BR&gt;او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود.&lt;BR&gt;ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.&lt;BR&gt;كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟&lt;BR&gt;شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي ا‌ست&lt;BR&gt;آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟&lt;BR&gt;شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم..&lt;BR&gt;من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 08:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=scream&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>scream</dc:creator>
<guid>http://scream.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چگونه يك خبر بد را برسانيم ؟ </title>
<link>http://scream.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند: &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید: &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- جرج از خانه چه خبر؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- پرخوری قربان. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- همه اسب های پدرتان مردند قربان. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- برای چه این قدر کار کردند؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- برای اینکه آب بیاورند قربان! &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- گفتی آب؟ آب برای چه؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- کدام آتش را؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان! &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- گفتی شمع؟ کدام شمع؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان! &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- مادرم هم مرد؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- کدام حادثه؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- حادثه مرگ پدرتان قربان! &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- پدرم هم مرد؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- کدام خبر را؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 13:34:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=scream&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>scream</dc:creator>
<guid>http://scream.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه داستان بسیار جذاب </title>
<link>http://scream.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اوليه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ میگفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانشآموز همين کلاس بود. هميشه لباسهاى کثيف به تن داشت، با بچههاى ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد. او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; قبولى نداد و او را رفوزه کرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مييافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پيببرد و بتواند کمکش کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام ميدهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل».&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز فوقالعادهاى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمانناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درسخواندن ميکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقهاى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقهاى به مدرسه نشان نميدهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش ميبرد.»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;خانم تامپسون با مطالعه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; دانشآموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بستهبندى شده بود. خانم تامپسون هديهها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; بچههاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; بچهها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را ميداديد.»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش «زندگي» و «عشق به همنوع» به بچهها پرداخت و البته توجه ويژهاى نيز به تدى ميکرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق ميکرد او هم سريعتر پاسخ ميداد. به سرعت او يکى از با هوشترين بچههاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانشآموز محبوبش شده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشتهام. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشتهام. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; عالى فارغالتحصيل ميشود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامهاى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پاياننامه کمى طولانيتر شده بود: دکتر تئودور استودارد. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و ميخواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته ميشود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگينها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که ميتوانم تغيير کنم از شما متشکرم.»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه ميکنى. اين تو بودى که به من آموختى که ميتوانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; پزشکى است و بخش سرطان دانشکده&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;پیام ما:&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=fuchsia&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;همين امروز گرمابخش قلب يکنفر شويد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt; &lt;B&gt;&lt;FONT color=fuchsia&gt;وجود فرشتهها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=red&gt;&lt;FONT face=&quot;B Titr&quot;&gt;تامی کوچولو&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;تامي کوچولو به تازگي صاحب برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار ميکرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. پدر و مادر ميترسيدند تامي هم مثل بيشتر بچه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;هاي چهار پنج ساله&lt;/FONT&gt; &lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;به برادرش حسودي کند و به آن آسيبي برساند.براي همين به او اجازه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;نميدادند با نوزاد تنها باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;اما در رفتار تامي هيچ نشاني از حسادت ديده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;نميشد؛با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها ماندن با او روز به روز يشتر&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;ميشد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;بالاخره پدر و مادر به او اجازه دادند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;تامي با خوشحالي به اتاق نوزاد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;رفت و در را پشت سرش بست.تامي کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت ؛ صورتش را روي صورت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;او گذاشت و به آرامي گفت: داداش کوچولو؛به من بگو خدا چه شکليه؟من داره کم کم يادم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;ميره&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=fuchsia&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;به راستی چرا ما باید زود خدا را فراموش کنیم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=fuchsia&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=red&gt;&lt;FONT face=&quot;B Titr&quot;&gt;عشق مادر&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;چند سال پيش در يک روز سرد تابستانی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;در جنوب فلوريدا؛پسر کوچکی با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;شيرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادی کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;تمساحی را ديد که به سوی فرزندش شنا ميکند؛مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;فرياد پسرش را صدا زد.پسر سرش را برگرداند ولی ديگر دير شده بود! تمساح با يک چرخش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;پاهای کودک را گرفت تا زير آب بکشد.مادر از راه رسيد و از روی اسکله بازوی پسرش را&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;گرفت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;تمساح با قدرت ميکشيد ولی عشق مادر به کودکش انقدر زياد بود که نميگذاشت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;بچه اش را رها کند.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود؛صدای فريادهای مادر را&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;شنيد؛ به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;پسر را سريع&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;به بيمارستان رساندن.دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی يابد.پاهايش با آرواره های&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهايش جای زخم مادرش مانده بود. خبرنگاری با&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;کودک مصاحبه ميکرد و از او خواست جای زخمهايش را به او نشان بدهد. پسر شلوارش را&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد؛سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;گفت&lt;IMG class=inlineimg title=crying alt=&quot;&quot; src=&quot;http://forum.funpatogh.com/images/smilies/20.gif&quot; border=0&gt;اين زخمها رادوست دارم.اينها خراشهای عشق مادرم هستند))&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=fuchsia&gt;&lt;FONT face=&quot;B Zar&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;قدر مادرهای خود را بدانیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;!-- / message --&gt;&lt;!-- sig --&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 11:56:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=scream&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>scream</dc:creator>
<guid>http://scream.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://scream.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; color=#cc0066&gt;خيانت مطبوع&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;جک و دوستش باب تصميم مي گيرندبرای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند &lt;BR&gt;پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند &lt;BR&gt;هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است &lt;BR&gt;زني بسيار زيبا در را باز مي کند. مردان که محو زيبايي زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.&lt;BR&gt;زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند &lt;BR&gt;جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در استبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد&lt;BR&gt;زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به استبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه مي افتند &lt;BR&gt;------------ --------- --------- ------&lt;BR&gt;حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب&lt;BR&gt;توفاني به آنها پناه داده بود&lt;BR&gt;پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن زيبا و تنها رفتيم؟&lt;BR&gt;باب پاسخ داد: بله&lt;BR&gt;جک گفت: يادته که ما در استبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟&lt;BR&gt;باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه &lt;BR&gt;جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟&lt;BR&gt;باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله...من...&lt;BR&gt;جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفي کرده ای؟؟...تا من .. بهترين دوستت را .. &lt;BR&gt;جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد... ، باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک... من مي تونم توضيح&lt;BR&gt;بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط...حالا چي شده مگه؟ &lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشته !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 12:18:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=scream&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>scream</dc:creator>
<guid>http://scream.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شيوه ي خداوند </title>
<link>http://scream.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم&quot;بیلی&quot; پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را می دیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه می رود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم. لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید. بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام می دهد و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم. دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از 2 یا 3 قاشق نبود. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند، اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آن ها رفت. دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمه ای نزد. حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست. تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند. هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می رفت، او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند، دست های او را پر کند. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد.. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سيراب کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند، ناگهان قطره ها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست. &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم، حتّی سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد ! &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;  &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;این شيوه ي خداوند است! او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید. آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال اتفاق افتاده كه به کسی فکر کنید که مدّت هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;این شيوه ي خداوند است! او از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است كه در قلبتان حضور دارد! &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;به خداوند نگویید که چقدر توفان مشكلات شما بزرگ و سهمگین است... به توفان بگویید که خداي شما چقدر بزرگ و توانا است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 08:22:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=scream&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>scream</dc:creator>
<guid>http://scream.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند حکایت کوتاه فوق العاده جالب</title>
<link>http://scream.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#ccff00&gt;تصمیم قاطع مدیریتی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود ۶۰۰۰ دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#ccff00&gt;&lt;B&gt;شرح حکایت&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی شناسند.. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می کنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ccff00&gt;&lt;B&gt;مصاحبه شغلی&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;مهندس گفت: «حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می کنید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما اول تو شروع کردی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#ccff00&gt;کارمند تازه وارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;کارمند تازه وارد گفت: «نه»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;مدیر اجرایی گفت: «نه»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#ccff00&gt;اشتباه موردی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;کارمندی به دفتر رئیس خود می رود و می گوید: «معنی این چیست؟ شما ۲۰۰ دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;رئیس پاسخ می دهد: «خودم می دانم، اما ماه گذشته که ۲۰۰ دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من اشتباه های موردی را می توانم بپذیرم اما وقتی به صورت عادت شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#ccff00&gt;زندگی پس از مرگ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;کارمند: بله!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma color=#999999&gt;رئیس: خوب است. چون وقتی صبح امروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه پدربزرگتان اداره را ترک کردید، او به اینجا آمد و گفت که می خواهد شما را ببیند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 07:35:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=scream&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>scream</dc:creator>
<guid>http://scream.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدلهاي مختلف دختر (طنز)</title>
<link>http://scream.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: x-small&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; 1.مدل جنتلمن( از نوع woman): خدا رو شکر بين اين همه مدلاي عجيب و غريب يه عده از دخترا (که واقعا معدودن) هم هستن که علاوه بر اينکه مد روز وتحصيل کرده هستن خودشونو گم نکردن و فارق ازسرگرميهاي الکي تو زندگي دنبال پيشرفتن. &lt;BR&gt;2.مدل نازنازي:اين مدل کارو زندگيشون با دوستا بيرون رفتن و تلفن و چته و تا 50 سالگي تو اتاقشون عروسک نگه ميدارن فعاليتهاشونم شامل &lt;BR&gt;خريدن هر چيز مد روزو به باد دادن پولاي باباجون هست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3.مدل اجتماعي:اين عده بيشتر شامل دختراي فمينيستيه که عاشق شرکت تو فعاليتهاي اجتماعين&lt;BR&gt;ولي وسط همون کارها هم تا يکم کار جدي بشه دادشون در مياد که بابا ما خانوميم اين قدر کار سخت بهمون ندين!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;4.مدل مرد ذليل:اين مدل که در حال انقراضن عاشق شوهر کردن و بشور بسابن &lt;BR&gt;(به علت کمياب بودن اين مدل نتونستم اطلاعات بيشتري در موردشون پيداکنم).&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;5.مدل مامانم اينا:اين مدل دختراي محبوب مادراشونن و همه کاراشونو با نظر مادرشون انجام ميدن خيلياشونو ميشه تو گروه خرخونا که تو پايين توضيح دادم هم پيدا کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;6.مدل ضد پسر:اين مدل يه جورايي همکارمنن همه فکر و ذکرشون اينه که يه پسرو ضايع کنن و تا يک سال اين اتفاق خجسته رو وسه دوست و آشنا تعريف کنن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;7.مدل خرخون:اين مدل تو زندگي فقط يه کار بلدن اونم درس خوندنه تو بحرشونم که بري ميبيني از ديپلم خياطي بگير تا گواهينامه زير دريايي رو گرفتن .ولي پاي عمل که برسن هيچي بلد نيسن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;8.مدل روشنفکر:اين مدل خودشونو عقل کل ميدونن و عشق شرکت تو کلاسهاي مختلفن از يوگا بگير تامديتيشن و ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;9.مدل سرگردون:خانوماي عزيزي که اين مطلبو خوندين و جزو هيچکدوم نبودين/شما شامل ترکيب هچل هفتي از مدلاي بالا هستين که به مدل سرگردون معروفه!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 09:43:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=scream&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>scream</dc:creator>
<guid>http://scream.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>«آخرین كلمات» به نقل از حضرت عزرائیل </title>
<link>http://scream.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; color=#cc0066&gt;داستان بزبز فندي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک برانگيز است ،رفت آمد مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده میکرد&lt;BR&gt;طی تحقیقات بنده و کاشف بعمل آمده مراودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه از خانه خارج میشود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود، تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپرت به سراغش می آید و با هم میروند صفا&lt;BR&gt;پدر که سه شیفته کار میکند. مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند . کمترین خطري که تهدیدشان میکند گرگ پشت در است و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند . اینگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آید&lt;BR&gt;شنگول چرا شنگول است؟ مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد&lt;BR&gt;منگول هم که بینوا مونگول است و هپلی&lt;BR&gt;اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا ،خودش را جای جی اف حبه انگور جا زده بود و وارد خانه شد&lt;BR&gt;خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی میباشند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;........................................&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; color=#cc0066&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;«&lt;/SPAN&gt;آخرین كلمات&lt;SPAN lang=fa&gt;»&lt;/SPAN&gt; به نقل از حضرت عزرائیل&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آخرین کلمات یک برقکار : خوب حالا روشنش کن…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک متخصص خنثی بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر حق تقدم با منه!&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی: مکانیک یادش رفته ترمز رو درست کنه!&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود.بیماریتون لاعلاجه…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد…&lt;BR&gt;آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه! &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 09:09:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=scream&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>scream</dc:creator>
<guid>http://scream.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
