تبليغاتX

] جیغ
تفریح و سرگرمی
حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی

برای جنس نرينه
«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد
تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو
خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو
هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد
يک ساعت بعد... شما مرديد
خدا رحمتتون کنه

برای جنس مادينه
« سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد
بريد زير پتو
اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه
حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره
خواهش می‌کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد
مرسی
توی جهنم می‌بينمتون
)))))
 
.....................

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!

 .......................................

قدرت انديشه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
***************************************
اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه...
براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/26ساعت   توسط ت.ک  | 

                       سلام به همه دوستای گل خودمون

من ترانه هستم میخوام یه داستان جالب ولی واقعی رو براتون تعریف کنم :

                اول با نام خدا آغاز میکنم و بعد میرم سر اصل مطلب

حدودا یه سال پیش در چنین روزی من با یکی از آشنایان توی اینترنت قرار گذاشتیم که وبی راه بندازیم که اصل موضوع اون جوک باشه و مطالب جالب و خواندنی اولش سر اسم مشکل داشتیم چون نمیدونستیم چه اسمی بذاریم بعد از یه هفته که بالاخره موفق شدیم یه اسم مناسب که عنوانش جیغ بود رو برای وب بذاریم وای نمیدونین من چه ذوقی داشتم اخه بار اولم بود شروع میکردم به وب نویسی خوشبختانه تا حالاشم موفق بودم آره خلاصه داشتم میگفتم این وب بالاخره را افتاد و ما شروع کردیم البته این رو بگم که از اواسطش دیگه شریک وب من به دلایل خاصی نتونست به نوشتن ادامه بده و رفت و من خودم تنها شدم البته تنهایی باعث نشد من کم بیارم و نتونم به وب نویسیم ادامه بدم بلکه ارادم بیشتر شد که کمتر نشد حالا بعد از اون زمانی که شروع کردم تنها مینوشتم تا حالا که داداشیم اومده و داره کمکم میکنه خیلی خوشحالم

         من میخوام از تمامی بچه هایی که تو این مدت همراهیم

                                        کردن تشکر کنم

از نیکا آبجی گلم که همیشه با ماست ومارو تنها نمی زاره و عشق منه  

از سنجاقک (داداش داوود) که همیشه با نظراتش یه خنده رو لب من میذاشت

 ازمجتبی عزیز(گیتار شکسته)  که همیشه اگر هم خودش آپ نمیکنه باز به منم سر میزنه

از مژگان عزیزم که خیلی دوسش دارم  و از شیمای گل که مثل خواهرم میمونه

و از دایی که قبلانا بود و یه مدت رفت و بازم اومد

ووووووووووووو..................خیلی از عزیزینم که نتونستم به دلیل زیاد شدن مطلب اسمشون رو جا بدم وگرنه شما دوستانم همیشه منو شرمنده خودتون میکنین البته من شدیم ما یعنی ما دوتا

دیگه بقیه میدون رو میدم دست داداشیه گلم خودش میدونه

  با سلام به همه عزیزان. خوب منم خوشحالم که امروز جیغ ۱ساله میشه قربونش برم منم به نوبه خودم به آبجی عزیزم سالروز تولد وبلاگش رو تبریک میگم و آرزوی موفقیت براش میکنم امیدوارم که بتونه سالیان سال به کار وبلاگ نویسیش ادامه بده و موفق باشه.حالا هی میگیم امروز جیغ یه ساله میشه منظورمون روز جمعه هست84\12\19

منم همین جا میگم که تولدت مبارک جیغscream

 

 

به سلامتيه گاو ...

به سلامتيه گاو چون که نگفت من گفت ما،
به سلامتی کرم خاکی نه به خاطره کرمش به خاطره خاکی بودنش،
به سلامتی ديوار که هر مرد و نامردی بهش تکيه ميکنه،
به سلامتی مورچه که تا حالا هيچ کس اشکشو نديده،
به سلامتی خيار نه به خاطره خ اش بلکه به خاطره يارش،
به سلامتی شلغم نه به خاطره شلش به خاطره غمش.
به سلامتيه هر چی نا مرده که اگر نامرد نباشه مردا شناخته نميشن.
به سلامتيه کلاغ نه به خاطره سياهيش بلکه به خاطره يه رنگيش.
به سلامتيه سگ نه به خاطره پارسش بلکه به خاطره وفاش

زمانی که گلدان شکست............
پدر گفت:حيف بود
مادر گفت:عمرش کوتاه بود
برادر گفت:زيبا بود
خواهرم گفت:مال من بود
ولی زمانی که قلب من شکست هيچ کس حتی آخ هم نگفت

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/19ساعت   توسط ت.ک  | 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم.وپيمودن‌ خود،دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

 

قلب انسان ها

هنگامي که پروردگار جهان را خلق مي کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .

خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصميمش ياري اش دهند که اسرار زندگي را کجا جاي دهد يکي از فرشتگان پاسخ داد :در زمين دفن کن.
ديگري گفت : در اعماق دريا جاي بده .
يکي ديگر پيشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .
خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما مي گوييد انجام دهم ، تنها اشخاص معدودي اسرار زندگي را مي يابند . اسرار زندگي بايد در دسترس همه باشد .
يکي از فرشتگان در جواب گفت: بله درک مي کنم ، پس در قلب تمام ابناي بشر جاي بده .
هيچ کس فکر نمي کند که آنجا دنبالش بگردد.
خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .
پس بدين ترتيب اسرار زندگي در وجود همه ما جاي دارد .

و میریم سراغ معرفی خودم:

من نوکر همتون به dj666 معروف هستم و اینکه فعالیتم رو با ترانه خانم یه چند روزی هست با هم شروع کردیم امیدوارم که بتونم مثل ترانه جون بنویسم که همتون خوشتون بیاد و لذت ببرید و منم بتونم یه کمکی به ترانه جون کرده باشم.موفق باشید عزیزان من دوستدار همه و کوچکتون Dj666

      منم در  آخر از داداشیه گلم تشکر میکنم که کمکم میکنه               

                                در ضمن ما با هم مینویسیم                    

      به افتخارش هیپیپ هورا                       

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت   توسط ت.ک  | 

سری اول:
سلام بچه ها خوفین ؟ دماغاتون چاقه ؟ چشاتون بازه ؟
گفتم یه سری جوک براتون بذارم چون خیلی وقته که طنز ننوشتم حالا یه خورده بخندین دیگه خوب راستی اینا فقط برای sms هستشا یادتون نره  
 
 شروع
یه بار 3 تا میمون رو یه درخت نشسته بودن ..یکیش مجله می خونده اون یکی کتاب سومی هم sms منو می خونه
 
 
 
نباید می گذاشتم بری جات اینجا خیلی خالیه ...بوی عطرت نمیاد حس بدی دارم چون فکر می کنم همش تقصیر من بود آره نباید "سیفون" رو می کشیدم
 
 
سلام خوبی ببخشید ولی 1سوال جنسی دارم که از کسی نمی تونم بپرسم فقط خودت می تونی کمکم کنی میخوام بدونم جنس شلوارت چیه؟
 
 
 
یه مگسه دست می ندازه دوره گردنه دوست دخترش می گه می دونی از"گه" بیشتر می خوامت
 
 
این را برای دوست دخترها یا دوست پسرای فابریكتون برفستین تا كف كنن:
A lucky star fell on the earth last nigth, It asked me what i wanted? a miliom dollars or a great friend? I picked a million dollars because I already have you!!
 
 
ترکه یه مغازه تعمیرگاه اتومبیل میزنه ولی هیچ مشتری نداشته! اگه گفتی چرا؟
.
.
.
.
نمیدونی؟
.
.
آخه مغازش را طبقه دوم زده بوده!!!!
 
 
رشتیه برای کار میره عسلویه کارگری . بعد از یک ماه زنش برجی 3 ملیون براش کمک
خرجی میرفسته!!!!!!!
 
 

دلم تنگ شده برای لبات

وقتی لبامو می‌زاشتم روی لبات ، احساس طراوت می‌کردم

وقتی می‌شستمت ، دوتامون کف می‌کرديم

.

.

.

.

.

.

آه ای ليوان شکسته من


 

 

زن : خسته شدم ، پس کی‌مياد

مرد : صبر کن الان مياد

زن : خيس عرق شدم

مرد : غر نزن ، داره مياد

زن : پاهام درد گرفت ، بسه

مرد : بيا اينم تاکسی


 
 
رشتیه برای اینکه حال همسایشون را بگیره . میره زنه ایدزی میگیره
 
 
از ترکه می پرسن عاشورا چه روزیه؟ میگه روز جهانی خورشت قیمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
 
زندگی به من آموخت كه چگونه گریه كنم ام گریه به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم.....تو نیز
 
به آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیا موخت كه چگونه تو رو فراموش كنم
 
Aquarius

سری دوم:

doste rashtie mibinatesh behesh mige bad bakht shodi
dishab khanoomet toro tooye jen..khone dide

-----------------

Az ye ghazvini miporsan sefidtarin koni ke didi male ki bod ? Goft : male Adam barfi

---------------------

midooni ghazvin chetor sham midan!!! .....sandali mizaran vali sofraro rooie zamin pahn mikonand

----------------------

SHAB ZAFAF BE ZABANHAYE MOKHTALEF1-ITALY: KOSINO JERINO 2-JAPAN: KOSEMISHI PAREMISHI 3-ARABIC: ALFARAJO VALKOS ALJERO VAJER 4-INDIAN: KOSAHE JERAHE

----------------------

333POHSNOOH6VPi 3SOH6 ZVNVW 3I3Pi 3IVHdVM !qi 3IVHdVM !qmibinam ke kheili dari be khodet feshra mizari zoor nazan !! mobileto bargardoon

----------------------

Mennat ?IR raa ! ke ?OS kardanash mojeb e lezat ast o be KOON andarashmazid e shahvatharke daaradash, dar pey e kardan ast o harke nadaaraddar pey e daadan

----------------------

Khodaya ,

Be man rafighi bedeh ke ba man geryeh konad ,

dosti ke ba man bekhandad ra khodam peyda khaaham kard

---------------------

Be motade migan namaz bekhon mige : besme rahim ghoflo dad be ahad, ahad dad be samad lam dad invar lam dad onvar velam kon baba ahad kofresh daromad

Police torkaro ba dokhtar migire mige sighas ya aghdiye torke mige : Na,    jendas! naghdiye

-------------

Police rahe Ardebil elam kard: ranandegani ke zanjir nadaran, sine bezanan

-------------

Lore ba torke davashon mishe torke mire balay derakht lore mige kharkosdeh bia paen ta man nanato begam torke mige dorog migi mikhay bezani

-------------

dadash ma chamane zire patim !! ................. khar nashi maro bokhori

-------------

esme man andishe , vaghti ?iram pa mishe , mibaramat to bishe , hichi halim nemishe , mi?onamet ta rishe , dad bezani nemishe

 

و اینم یه بک گراند خوشگل از کامران هومن واسه گوشیتون خیلی باحاله مال منم همینه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/09ساعت   توسط ت.ک  | 

هيچ وقت اولين شانس رو از دست نده...

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

نگو بار گران بوديمو رفتيم
نگو نا مهربان بوديمو رفتيم
اخه اينها دليل محکمي نيست
بگو با ديگران بوديمو رفتيم!

زشتی و زیبایی

یک روز زشتی و زیبایی کنار دریا همدیگر را دیدند و هر دو با هم –هر کدام به دیگری– گفتند: نمیایی کمی اب تنی و شنا کنیم ؟ ان وقت هر دو جامه از تن دراوردند و وارد اب شدند و شنا کردند . کمی بعد زشتی(تنها) به ساحل امد و جامه زیبایی را بر تن کرد و رفت . وقتی زیبایی به ساحل رسید هر چه گشت جامه اش نیافت و چون شرم داشت که برهنه بماند جامه زشتی را پوشید و راه خود را گرفت و رفت .از ان روز ادم ها هر وقت یکدیگر را می بینند به خطا می افتند . ولی برخی دقت می کنند و خوب به چهره زیبایی نگاه می کنند و او را می شناسند با انکه لباس زشتی را بر تن دارد . بعضی دیگر نیز چنین نیستند و هر چند چهره زشتی را می شناسند اما لباسی که پوشیده است زشتی چهره اش را بر ان ها می پوشاند

                                                                               Winter dance

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت   توسط ت.ک  | 

  بهتر است‌ عشق‌ را به‌ خانه‌تان‌ دعوت‌ كنيد!

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟
زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌.
زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.
شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،
سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند.
زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد. 

...........................

                                                                   پدر....

4 ساله بودي:پدرم هر کاري رو ميتونه انجام بده.
5 ساله بودي:اون خيلي قوي و باهوشه.
6 ساله بودي:پدرم از پدر تو باهوش تره.
7ساله شدي:باباي من از باباي تو قويتره.
8 ساله شدي:همه چيز رو هم نميدونه،خيلي چيزهارو نميدونه.
10 ساله شدي:اون موقعها که پدرم پسر بچه بود همه چي فرق ميکرد.
12 ساله شدي:پدرم هيچي در اين مورد نميدونه.پير شده بچگيش يادش نمياد.
14 ساله شدي:زياد حرفهاي پدرم رو تحويل نگير ،خيلي پرته.
18 ساله شدي:درک نميکنه!نمي شه هر حرفي رو بهش زد.شوت ميزنه!
21 ساله شدي:به طور مايوس کننده اي پدرم هيچي حاليش نيست.
25 ساله شدي:بد نيست ازش بپرسم نظرش در اين مورد چيه.هرچي باشه تجربه داره.
35 ساله شدي:ترجيح ميدم با پدرم مشورت کنم.
40 ساله شدي:موندم چطوري تونست از پس اين کار بر بياد.چقدر عاقله.
50 ساله شدي:حاضرم همه چيزمو بدم که پدر برگرده تا من بتونم ۱بارهم شده دستشوببوسم.

....................

                     ليلی ، خودش را به آتش کشيد

خدا گفت : زمين سردش است . چه کسی می تواند زمين را گرم کند ؟
ليلی گفت : من .
خدا شعله ای به او داد . ليلی شعله را توی سينه اش گذاشت .
سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلی هم زد .
خدا گفت : شعله را خرج کن . زمينم را به آتش بکش .
ليلی خودش را به آتش کشيد . خدا سوختنش را تماشا می کرد .
ليلی گُر می گرفت . خدا حظ می کرد .
ليلی می ترسيد . می ترسيد آتش اش تمام شود .
ليلی چيزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلی شد .
آتش زبانه کشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر ليلی نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/01ساعت   توسط ت.ک  | 

 
JavaScript Codes