تبليغاتX

] جیغ
تفریح و سرگرمی

دقت کن!

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

........................................................

آیا هر عشقی اجازه ورود به دل ما را دارد؟
دلی که مزرعه تمام پاکی هاست با یک آسمان آبی
شاعر چه زیبا گفته:
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پائی نکنیم  

بچه ها خودمم خسته شدم الان میخوام چند تا جک بگم بخنیدم بابا خیلی وقته جک ننوشتم فکر کنم دل شما ها هم تنگ شده مگه نه ؟؟؟؟؟؟

اتوبوس ایستاد و زن چاقی به زحمت داخل شد بطوریکه مدتی وقت صرف این کار شد . یک مرد ریزه که از  طول کشیدن مدتی که زن صرف سوار شدن کرده بود ناراحت بود با صدای نسبتا بلندی گفت:  چه خوب بود که در اتوبوس ها کرایه مسافران را از روی وزنشون میگرفتن .  زن چاق با شنیدن این حرف جواب داد  : در این صورت تو هرگز موفق نمیشدی سوار اتوبوس بشی چونکه اتوبوس هیچوقت برای سوار کردن یه آدم فسقلی توقف نمیکرد .

پسر کوچیکی پیش مامانش میره و میگه : مامان مرد بدبختی تو گوچه فریاد میزنه ۲ تومان به من میدی برم بهش بدم . مامانه که تحت تاثیر خوش قلبی پسرش قرار میگیره با خوشحالی میگه : البته پسرم ولی میتونی به من بگی این مرد بدبخت چه فریادی میزنه ؟ پسره جواب میده : بله مامان اون فریاد میزنه و میگه بستنی لیوانی دونه ای ۲ تومان .

                  اینم از اوضاع مملکت ما                                    boo - gotcha!

+ نوشته شده در  شنبه 1384/08/28ساعت   توسط ت.ک  | 

                                           زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي برآن واردنشده بود.پس همه تصديق كردند كه قلب اوبه راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:?اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.?
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.?
پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.
اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟?
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود .

 چادر و روسری سرش میکنه باهاش تن فروشی هم میکنه !! وای  Let's party

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/22ساعت   توسط ت.ک  | 

آخه تو خجالت نميکشی؟ حيا نميکنی؟!! به خدا زشته ... عيبه ... خوبيت نداره .... نميگی در و همـــــسايه چی فکر ميکنن؟! جلف! بيشعور! كثافت! لجن!

ايشالا به حق امام مجيد باقالی شی ... ايشالا ميری حـموم کـف بره تو چشت ... ايشالا آب پرتقال صوبت دير شه ... چه حرفا!؟ چه چيزا؟! به حق چيزاي نشنيده! آخرالــزمان شـده! ببخشيدا! روم به ديوار! گلاب به روتون! آخه كون هم بيمه كــردن داره؟!!! ميگن جنيفر لوپز ما تحتشو ۱۰۰ ميليون دلار بيمه كرده! ميگن خوش تركيبه ... جذابه! بابا مال منم خوش فرمه خدايـــــي! ياد بيگير جنيفر من نصف توام از اين جلف بازيا در نميارم ... مگه ما ايرونيا چيمون از اين تهاجم فرهنگيا كمتره؟؟!

در همين رابطه ستاد مبارزه با ما تحت جنيفر لــوپز در ايران يه طرح پيشنهادي براي خوانندگان ايراني مقيم لوس آنجـلس ارائه داده كه با بيمه كردن اعضاء خوش تركيب بدن خود مشت محكمي بر دهان شوهر جنيفر لوپز و استكبار جهاني زده و پرچم پر افتخــــار ايران را يك بار ديگر به اهتزاز در بياورند ...
طرح پيشنهادي:

 شهرام شب پره بيمه پشت مو.

 حسن شماعي زاده بيمه دماغ.

 ويگن بيمه دندان.

 محمد خرداديان بيمه النگو.

 شهرام كاشاني بيمه گردن.

 شهبال شب پره بيمه سيبيل.

 ناهيد بيمه پستان.

 سياوش قميشي بيمه عينك شب.

 داوود بهبودی بيمه لهجه.

 سوزاك روشن بيمه لب و دهن.

از همينجا از طرح پيشنهادي شما براي ساير خوانندگان استـقبال ميكنيم

 

دوستان خوبم  قبلا از شما معذرت خواهی میکنم شاید بعضی هاتون از لفظ هایی که اومده

خوشتون نیاد ولی برام جالب بود و گذاشتم براتون .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/18ساعت   توسط ت.ک  | 

                                       عشق بدون قید و شرط

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به

 خانه ی خود بازگردد. سرباز قبل از اینکه به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:

«پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی

دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتنند: « ما با کمال میل مشتاقیم

که او را ببینیم.» پسر ادامه داد: « ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت

آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و

من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.» پدرش گفت: « پسر عزیزم، متاٌسفیم که این مشکل برای

دوست تو به وجود آمده است. مت کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.» پسر گفت: « نه،

من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.» آنها در جواب گفتند: « نه، فردی با این شرایط موجب دردسر

ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند.

بهتراست به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.» در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و

مادراو دیگر چیزی نشنیدند. چند روزبعد پلیس نیویورک به خانواده پسراطلاع داد که فرزندشان درسانحه ی

سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر او آشفته و سراسیمه

 به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن

 جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت

                                                         ديونه ها!

اون روز همش به فكر پول دار شدن بودم حتي يادمه كه تو خواب هم همش در حال پول در اوردن بودم صبح

كه از خونه زدم بيرون اولين كسي كه ديدم البرت بود سوار ماشين خوشگلش شده بود و يه جورايي به من

فخر ميفروخت من هم كه بجز يه جفت كفش سوراخ چيزي براي تردد نداشتم بيشتر كفري شدم خيلي دوست

داشتم به پول ميرسيدم تو همين فكر بودم كه با صحنه عجيبي روبرو شدم ! خداي من يه بسته 100 دلاري

باور كردني نبود افتاده بود كنار خيابون و كسي هم در اونجا نبود من كه فكر كردم خوابم تعبير شده دولا شدم

و پولهارو برداشتم و مثل فشنگ دويدم خيلي حول كرده بودم نميدونستم كجا برم ؟ آخه با اين پول كلي از

مشكلاتم حل ميشد به يه كوچه رسيدم اول فكر كردم كه كوچه راه ديگه اي داره ولي وقتي كه به آخر كوچه

رسيدم ديدم بن بسته برگشتم كه از كوچه خارج بشم با صحنه خنده داري روبرو شدم ديدم دو سه نفر دوربين

به دست نفس زنون دنبال من اومدن وقتي به من رسيدن با صداي گرفته بهم گفتن شما در مقابل دوربين

مخفي قرار داريد . نظرتون رو براي بينندگان اين شبكه بگيد . منم كه حسابي شاكي بودم با فرياد گفتم شماها

ديونه ايد! ديونه

  بچه ها اگر خواستین تو خبرنامه عضو شید تا براتون مطلب بفرستم      Dancing Skeleton

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/15ساعت   توسط ت.ک  | 

روانشناسی نوجوانان

يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدی در نزديکی يک دبيرستان خريد. يکی دو هفته اول همه چيز به خوبی و در آرامش پيش می رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلی کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چيزی که در خيابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجيبی راه انداختند. اين کار هر روز تکرار می شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلی بامزه هستيد و من از اين که می بينم شما اينقدر نشاط جوانی داريد خيلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنيد. من روزی ١٠٠٠ تومن به هر کدام از شما می دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضريم اينهمه بطری نوشابه و چيزهای ديگه رو شوت کنيم، کورخوندی. مانيستيم.»


و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگی ادامه داد.

                            .................................................

                                                            جابجایی
یه علامت سوال منوبه خودش مشغول کرده،یه علامت سوال منوداره به مرزجنون می کشه.

 مشکل من همین یه علامت سواله و بس!! اگه جاش رو با یه "نقطه سر خط" عوض می کرد،

دلم آروم می گرفت.

 

تجربه
می گویند بزرگی و کوچکی هر کس به اندازه آرزوهای اوست. بزرگترین آرزوی من هم بودن با

 

تو بود. اما تو چه زود خودت را به من شناساندی و من متوجه شدم که چقدر حقیرم!!!

 

شطرنج عاشقی
توبازی شطرنج عاشقی، من وتو هر دو قانون بازی روزیرپا گذاشتیم.
من به خاطرتو، همه رو

 

 از صفحه دلم کیش کردم و تو با انتخاب سیاه ترین مهره دلت، تو یه حرکت منو جلوی همه

 

مات کردی.

این دختره خیلی چاقه من که موندم                                 Dancing clock

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/09ساعت   توسط ت.ک  | 

 
عشق از ديد دانشمندان:
آنتوان برت : اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است
 
لرد بايرون : عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست
 
ديز رائيلي : همه بخاطر عشق زاده شده ايم .... عشق پايفرانگلين : اگر مي خواهيددوستتان
 
بدارند دوست بداريد و دوست داشتني باشيد
 
و اما عشق از ديد گاه آدمهاي معمولي مثل خودمون :‌ (گرفته شده از چت ياران)
 
 عشق از ديد جاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟
 
( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه )
 
عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول
 
( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم )
 عشق از ديد رحيم گوشكوب بقال سر كوچه : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت اين
 
 فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت ( جمله عاشقانه : هوي فاطي شام چي داريم ؟ )
 
عشق از ديد مرتضي ايدزي ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي
 
( جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم )
 عشق از ديد ننه بزرگم : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر بتـــــــول خانوم خيلي
 
دخترخوب و با كمالاتيه  :  ( جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ... )
 
عشق از ديد دوست دخترم : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه جراحي دمـــــاغمو
 
نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو ... ناديا و دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه
 
ماتيز گرفته تو حتي حاضر نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟
 
( جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام .. راستي دوستت هم دارم )
 
عشق از ديد غلام شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري
 
( جمله عاشقانه : عزيزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ )
عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟
 
( جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت كه بياد خواستگاريم )
 
عشق از ديد ارازل و اوباش ( جوات ) : عشق مشق سرش گرده ! خونه خالــــــــــي نداري؟
 
( جمله عاشانه : بوووق ... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟ )
 عشق از ديد بابام: آخه پسر عشق واست نون وآب ميشه؟! حالا بگوببينم باباش چي
 
كارست؟
( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگير )
 
عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه بعد
 
( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت )

بچه ها  چت رومم  رو بیاین ببینین حال کنین              Warm hug..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت   توسط ت.ک  | 

 
JavaScript Codes