نفس خود را هفت بار نکوهش کردم:
اولین بار:هنگامی که می خواستم با پایمال کردن ضعیفان خودم را بالا ببرم
دومین بار:هنگامی که در مقابل کسانی که ناتوان بودند خود را به نا خوشی زدم
سومین بار:هنگامی که انتخاب را به عهده من گذاردند به جای امور مشکل امور آسان و راحت را بر گزیدم
چهارمین بار:هنگامی که مرتکب اشتباهی شدم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم
پنجمین بار:هنگامی که از ترس سر به زیر بودم و آن وقت ادعا می کردم بسیار صبور و بردبارم
ششمین بار:هنگامی که جامه خود را بالا می گرفتم تا با سختیها و ناملایمات زندگی تماس پیدا نکنم
هفتمین بار:هنگامی که در مقابل خدا به نیایش ایستادم وآنگاه سروده های خویش را فضیلت دانستم
کاریکاتور گوگوش و سیاوش قمیشی 
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/05/31ساعت   توسط ت.ک
|
مادرى با 69 فرزند: بـيـشـتـريـن تـعـداد فـرزنـدى كـه از يـك مـادر مـتـولد شـده 69 فـرزنـد اسـت ! ايـن مـادر، هـمسر اول فـئودور واسـيـلى يـُف ، روسـتايىِ اهل شويا) در 170 كيلومترى مسكو مى باشد كه طى 27 زايـمـان ، 16 جـفـت دوقـلو، 7 سه قلو و 4 چهارقلو به دنيا آورده است . نام اين مادر نيز در كتاب ركوردها ثبت شده است.
پرندگان شيرخوار: بـعـضى از پرندگان ، بخصوص نوعى از طوطيها، جوجه هايشان را شير مى دهند و اين پديده جالب به تازگى در پژوهشهاى پرنده شناسان كشف شده است . البته نوع شير اين طوطى ها با شير پستانداران فرق مى كند و در معده آن ها ساخته مى شود و جوجه ها را به مدت سى روز بـا آن تـغـذيـه مـى كـنـنـد. ايـن شـيـر از نـظـر پـروتـئيـن و مـواد مـقـوى بـسـيـار غـنـى مستقل آماده مى كند.
بلندترين ناخن: مـورارى آديـتـيا، از اهالى كلكلته هندوستان ، ركورد بلندترين ناخن را تا كنون به دست آورده اسـت . اودر طـى 12 سـال تـوانسته است ناخن هاى دست چپش را تا 165 سانتى متر بلند كند. در عـوض در طـى سـاليـان دراز حـتـى يـك دفـعـه هـم از دست چپش كار نكشيده است . اما در ساعت هاى بيكارى ناخن هاى بلندش را شخصا لاك مى زند وروى آنها نقش ونگار مى اندازد.
عجایب جهان تا سال 1990 
اینم خیلی باحاله ضرر نمیکنی یه نگاه بنداز : کلی حال میده
+
نوشته شده در شنبه
1384/05/29ساعت   توسط ت.ک
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند .
زن جوان : یواش تر برو من میترسم .
مرد جوان : نه ! اینجوری خیلی بهتره !
زن جوان : خواش میکنم ، من خیلی می ترسم .
مرد جوان : خوب باشه ! اما باید بگی که دوستم داری !
زن جوان : دوستت دارم ! خیلی دوستت دارم ، حالا میشه یواش تر برونی !
مرد جوان : منو محکم بگیر !
زن جوان خوب ، حالا میشه یواش تر بری
مرد جوان : باشه ، به یه شرط ، اینکه کلاه ایمنی منو برداری و روی سر خودت بگذاری ، آخه نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه .
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت .
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ایمنی خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
سلام به همه بچه های و دوستان خوبم در گروه متنوع جرقه
امیدوارم همتون در زندگیتان با عشق زندگی کنید و با عشق ( تا عمر باقیست ) بمیرید . درسته که من خودم از رنگ باخته هاش هستم و جزء چندین خاطره چیزی برایم به ارمغان نذاشته ولی باز قبول ندارم ، اگر که جسم خسته است ولی دل دریایی است تاب وتوانش بیش از اینهاست !
دمی می آید و بازدمی می رود ؛ اما زندگی چیزی خیر از این است و ارزش آن در لحضاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد .
روزهای عمرتان شیرین و خوش و شبهایش آرام و راحت در سرنوشت زندگی تان ،، سرگذشت شود .
قربونه همه شما دوستان اینم برای شما
عکس باران
بچه ها من چند تا جوکم میزارم که فکر نکنید وبم از اون شورو شوق افتاده اینم فقط برای صادق عزیز میزارم :
اگه یه روز بری سفر و اگه ۲ روز بری سفر .اگه ۳ روز بری سفر .اگه ۴ روز بری سفر .اگه ۵ روز بری سفر . اگه ۶ روز بری سفر ....میشه یک هفته است که رفتی سفر
...........................................................................
خدا زمين و آسمان را آفريد گفت: چه زيباست
مرد را آفريد گفت: چه زيباست
زن را آفريد گفت: عيب نداره آرايش ميکنه خوشگل ميشه
...........................................................................
زنه رشتيه دير مياد خونه. شوهرش ازاش مي پرسه خانم جان چرا دير اومدي...؟
زنه ميگه آخه يه مرده آفتاده بود پشته سرم..مرتيکه اينقد يواش راه ميومد!
............................................................................................
خدا زمين را افريد . احسنت . استراحت کرد و اينبار ادم را افريد . براوو . کمي استراحت کرد و سريع حوا را افريد و . . . . . ديگه نه خودش و نه زمين و نه ادم تونستن استراحت کنن !ا
............................................................................................
3 تا موش داشتن کل مينداختن.اولي ميگه : تله موشو ديدي ما با فنرش روزي 10 تا اسکات ميريم.دومي ميگه مرگ موشو ديدي مزه عرقمونه.سومي موبايلش زنگ ميخوره برمداره و ميگه الان ميام.ازش سوال ميکنن چي شد؟ميگه بروبچز گربه آوردن ترتیبشو بدیم
...........................................................................................
يه مغز راه ميافته دنبال يه ترکه.ترکه ميگه چرا دنبال من راه افتادي؟مغزه ميگه : بگو منو کم داري بگو...
..........................................................................................
به قزوينيه ميگن از کدوم آهنگ هايده بيشتر خوشت مياد؟
ميگه: کبوتر بچه کرده
امیدوارم خوشتون امده باشه تا بعد

+
نوشته شده در دوشنبه
1384/05/24ساعت   توسط ت.ک
|
روزی یک مرد ثروتمند، پسر کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:" نظرت در
مورد مسافرتمان چه بود؟"
پسر پاسخ داد:" عالی بود پدر!"
پدر پرسید:" آیا به زندگی آنها توجه کردی؟"
پسر پاسخ داد:" بله پدر!"
و پدر پرسید:" چه چیزی از این سفر یادگرفتی؟"
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:" فهمیدم که مادر خانه یک سگ
داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فواره داریم و آنها رودخانه ای
دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها
ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها
بی انتهاست!"
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد:" متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم
+
نوشته شده در شنبه
1384/05/22ساعت   توسط ت.ک
|
" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .
از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود . از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا , با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود , اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد , که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد : " دوشیزه هالیس می نل " . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند .
" جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع بهجوانه زدن کرد .
" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد . به نظر هالیس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراین راس ساعت 7 بعدالظهر " جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :
" زن جوانی داشت به سمت من می آمد , بلند قامت و خوش اندام , موهای طلایی اش در حلقه های زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت " ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ " بی اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند .
دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .
من " جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید ؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت : فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد .
به من بگو او را چگونه دوست داری و من به تو خواهم گفت که چه کسی هستی
.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/05/19ساعت   توسط ت.ک
|
به تركه ميگن: سخن زرتشتو بگو. ميگه: گفتار نيك، پندار پيك، بيبي خشت
................................................................
يک روز يه سوسک از سوراخ دستشويي مياد بيرون. از اون ميپرسند: چرا اومدي بيرون؟ ميگه: به اميد يه هواي تازه تر... گفتيم از رفتن و خونديم از سفر...!
.................................................................
تركه ميره بقالي، ميگه: آقا نوشابه خانواده دارين؟ يارو ميگه: بعله. ميگه: به مجرد هم ميدين؟!
...................................................................
به تركه گفتن: لطفا اين اتوبوس دوطبقه را پارك كن. گفت: آي به چشم. حسابي پاركش ميكنم. فردا
كه آمدند ديدند طبقه اول را مفصل چمن كاشته و طبقه دوم را سرتاسر گلكاري كرده!
...................................................................
يك روز خاتمي به نماز جمعه تبريز ميرود و آشفته ميگويد: كي گفته تركها خر هستند!؟ يكي
از باهوشترين اقوام ايراني تركها هستند. من از همين تريبون اعلام ميكنم كه تركها باهوشند
و همين جا هم همين موضوع را ثابت ميكنم. سپس پسري 12 ساله را به تريبون فراميخواند
و ميگويد: پسر جان بگو 2*2 چند ميشه؟ پسره ميگويد: 8 تا. مردم با شعار:خاتمي مهلت بده
، خاتمي مهلت بده . خواستار ميشوند كه پسر يك بار ديگر شانس خود را بيازمايد.خاتمي
مجددا سؤال را مطرح ميكند و پسر اين بار با مكث بيشتر و تفكر عميقتر ميگويد:6 تا. باز هم
مردم ميگويند: خاتمي مهلت بده، خاتمي مهلت بده . خاتمي به پسره چشم غره ميرود و روي
كاغذ مينويسد كه جواب 4 است و سپس ميگويد: اين پسر كوچولوي ما جلوي جمعيت هول
شده، ايشالا اين بار حواسش رو جمع ميكنه و جواب صحيح رو ميده. خاتمي رو به پسره
ميكند و ميگويد: پسر جان دو دو تا چند تا ميشه. پسره بلافاصله ميگويد: چهار تا ميشه.
جمعيت با شنيدن جمله فوق دوباره ميگويند: خاتمي مهلت بده، خاتمي مهلت بده، خاتمي مهلت بده،...

+
نوشته شده در سه شنبه
1384/05/18ساعت   توسط ت.ک
|
مردي ميخواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه ميخواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايهگذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اينها كه ميگويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس ميكنم كه ديگر اين زن در شان من نيست
مردي با يك زن صاحب جمال و زيبا ازدواج كرد. نام او را پرسيد، او گفت: نام من حمار است! مرد گفت: اين نام را عوض كن، حمار به معني خر است و نام خوبي نيست. زن اسم خود را عوض نمود و گذاشت قاطر! شوهرش گفت: اين دفعه نام تو از اول بهتر شده است اما از طويله خارج نشدهاي
دوتا پسربچه در خيابان به شدت با هم كتككاري ميكردند و پسربچه بزرگتري كنار ايستاده بود و آنها را تماشا ميكرد. زني از آنجا ميگذشت به پسربچهاي كه ناظر دعوا بود گفت: پسر تو كه بزرگتري چرا آنها را از هم جدا نميكني؟ پسربچه با اوقات تلخي گفت: برو پي كارت، من دو ساعت زحمت كشيدم تا دعواشان انداختم
شخصي فرزند خود را كه در مدرسهاي درس هندسه ميخواند به بازار فرستاد و گفت: برو براي چاهي كه در منزل داريم يك طناب بيست متري بخر و بياور. پس از چند دقيقه پسر برگشت و گفت: آيا طول طناب بيست متر باشد يا عرض آن؟! پدر با عصبانيت گفت: آن احمقي توست كه از هر طرف داراي بيست متر طول و عرض و عمق است. تو فقط به طناب فروش بگو بيست متر، خودش ميداند
اقبال آشتياني ميگويد: روزي با عدهاي از رفقا و دوستان در كنار زايندهرود اصفهان قدم ميزديم، پيرمرد الاغسواري از كنار ما گذشت. يكي از رفقا كه بسيار شوخمزاج بود به پيرمرد گفت: آهاي بابا، توي اين راه كه آمدي يك نفر قرمساق را نديدي! كه دنبال خري بدود؟ پيرمرد اصفهاني كه فهميد او را دست انداختهاند بلافاصله گفت: قربان از بركت سر شما قرمساق خيلي ديدم ولي مانند شما دستهجمعي نديده بودم كه اكنون ميبينم
دكتر ِشريعتي مينويسد: كساني هستند كه فضاي انديشيدن آنها بر پول است، مگر نميبينيم كساني را كه امروز با پدرزنشان ازدواج ميكنند، اين مگر براي پول نيست؟ نه دوست داشتن، نه عشق، بلكه بر اساس مقدار پول يا مثلا تعداد قوم و خويش كه همسرش دارد. كسي كه اين محاسبه را ميكند حتي احساسات غريزي حيوان را هم ندارد. براي اينكه وقتي يك حيوان نر و ماده به هم ميچسبند، ميخواهند غريزه جنسيشان را ارضاء كنند، همان غريزه باز هم معنويتر از اين كاسبي است، هيچ وقت يك الاغ نر به خاطر پالان الاغ ماده و يا به خاطر قاليچه و امثالهم به طرف آن كشش پيدا نميكند، وقتي انسان فضاي انديشهاش تا اين حد سقوط ميكند، از الاغ هم پايينتر است
دانشآموز از معلم پرسيد: چرا اشخاص نفهم را به گاو شبيه ميكنند؟ گفت: روزي عدهاي براي تماشا به باغوحش رفته بودند، ديدند همه حيوانات ميخندند غير از گاو، روز ديگر كه رفتند، مشاهده نمودند كه برعكس، امروز گاو ميخندد و سايرين خاموشند. وقتي علت امر را از مسئول باغوحش پرسيدند، گفت: ديروز ميمون حكايت خندهداري نقل كرد كه همه حيوانات خنديدند، ولي گاو تازه امروز فهميده و ميخندد
روزي شخصي پيش بهلول بيادبي نمود. بهلول او را ملامت كرد كه چرا شرط ادب به جا نياري؟ او گفت: چه كنم آب و گل مرا چنين سرشتهاند، گفت: آب و گل تو را نيكو سرشتهاند، اما لگد كم خورده است! - يعنى تنبيه و تربيت نشدهاي
گويند: معلم حساب به شاگردي گفت: به فرض، من پارچهفروش و تو خريدار: اگر 8 متر پارچه متري 50 تومان به تو بفروشم، تو چقدر پول بايد به من بدهي؟ گفت: 300 تومان. معلم دوباره پرسيد. گفت: 350 تومان. معلم با عصبانيت او را كنار زد و شاگرد ديگري را صدا كرد. هنگامي كه شاگرد بعدي از پهلوي اولي رد ميشد او با لحن تهديدآميزي به او گفت: اگر يك قرون بيشتر بخري، پدرت را درميآورم
گويند: پسري قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است كه در آن تو صحبت ميكني و زنت گوش ميدهد. مرحله دوم او صحبت ميكند و تو گوش ميكني، اما مرحله سوم كه خطرناكترين مراحل است و آن موقعي است كه هر دو بلند بلند داد ميكشيد و همسايهها گوش ميكنند
بزرگي ميگفت: گدا بر سه قسمت است: زاركي، زوركي، زيركي. زاركي مصداقش اين گداهاي كنار خيابان هستند كه با گريه و زاري و گردنكجي از مردم چيزي ميستاند. زوركي دولتيان هستند كه آنچه احتياج داشته باشند با زور ميگيرند، و زيركي برخي از اهل علم و فكر ميباشند كه با تزوير و تدبير و بازي با الفاظ از مردم چيزي اخذ ميكنند
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/05/17ساعت   توسط ت.ک
|
دل من دست بَردار،دیگه بَسه انتظار
دیگه هِی اسمشُ، تو به یاد من نیار
اون دیگه نمی یاد ،عمرتُ هَدَر نکن
دِلِ من ،دِلِ من ،منو دَر به دَر نکن
دل من،دیگه بسه آخه اون که می خوای تو،دیگه نمی یاد
باید بدونی که یِه روزی دوباره اون اگه بیاد
اونوقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد
دل من،این جوری،آخه تنها می مونی
دل من،غم تو، واسه من خیلی تلخه
می دونم تنهایی،آخه تنهایی سخته
دِلِ من،اگه ما ،عشقُ از سَر نگیریم
یه روزی منو تو،هر دو تنها می میریم
دل من دست بردار،اون دیگه نمی یاد.......
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/05/16ساعت   توسط ت.ک
|
سلام بچه های عزیز یه خبر ( علی فعلا تا یه مدت با من همکاری نمیکنه و من تنها مینویسم )
امیدوارم از نوشته های من خوشتون بیاد و راضی باشید.
راستی یکی از دوستان من که یکی از بازدید کننده های وب هم هست برام دو تا جوک فرستاده که میخوام بذارم تو وب بخونید ونظر بدین :
یه روز به یه ترکه میگن با گوهر جمله بساز ؟ ترکه میگه : توی «گو»هر موقع به من میرسی میگی با این کلمه جمله بساز .
........................................................................................
استاد دانشگاه از دختر دانشجو می پرسه چه عضوی از بدن انسان است که وقتی که تحریک میشه ۹ برابر میشه ؟ دختره یه چیزی به ذهنش میاد روش نمیشه بگه و میشینه سر جاش .پسر همکلاسیش یه اشاره ای به دختره میکنه و میگه اون چیزی که استاد گفت منظورش مردمک چشم بود اونی که شما فکر میکنی ۳ برابر میشه نه ۹ برابر
بچه ها شما چرا نمیرین اون یکی وب منو ببینید خوب شما ها نمیرید منم ذوقم کور میشه دیگه روش فعالیت نمیکنم برای خودم که توش عکس نمیریزم آخه خوب برید دیگه :
عکس باران
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/05/10ساعت   توسط ت.ک
|
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون امدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد. ان گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيدكه خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. ان شخص مصمم شد به پروانه كمك كند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بال هليش چروكيده بودند.ان شخص به تماشاي پروانه ادامه داد او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود و از جثه او محافظت كند .اما چنين نشد ! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز كند . ان شخص مهربان نفهميد كه محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز ان را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به ان وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد .
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم .
اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج ميشديم به اندازه كافي قوي نميشديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم .
من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد تا قوي شوم . من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد . من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفكر و زور و بازو داد تا كار كنم . من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد تا انها را از ميان بر دارم .
من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم .
- من به انچه خواستم نرسيدم………….اما انچه نياز داشتم به من داده شد .
نترس با مشكلات مبارزه كن و بدان كه مي تواني بر انها غلبه كني .
برگرفته از ترانه خانم که برای شما نوشته 
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/05/06ساعت   توسط ت.ک
|
مادر

وقتیکه من بزرگ شدم، شایدمعمار شوم
آنگاه تمامی جهان را همچون بامی بر فراز دستان توستون
خواهم کرد
وقتیکه من بزرگ شدم، شایدپزشک شوم
آنگاه با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت بر تمام دردهای
جهان و آنگاه به سلامتی شان با لب های تو بر گونه های
شادی تمام کودکان جهان بوسه خواهم زد
وقتیکه من بزرگ شدم، شایدیک روز با چتر گیسوان تو از
آسمان آرزوهایت پروازی کنم بر آستان زمین زمینی که
پای تو آنرا نگه داشته است و
آنگاه خواهم دوید تا مرزهای درونت و در پنهانترین
گوشه های جنگل سبز آغوش تو پنهان خواهم شد
اکنون را که نام نهادی فصل کاشت
فردا که من بزرگ شدم
در زمان برداشت
مادرم، به تو قول می دهم
من تو را دوست خواهم داشت
روز مادر بر همه مادران خوب مبارک باشه
+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/05/05ساعت   توسط ت.ک
|
مواد لازم : يك عدد شازده پسر عاشخ! يك عدد گل دختر نجيب ... يك عدد مادر اكتيو (در خواستگاري هاي سنتي عاشخيت پسر جاي بحث دارد ) ابتدا مواد لازم را تهيه مي كنيم... اين بحث در اين مقوله يا مقاله يا مقال مجال نمي دهد ابتدا مادر اكتيو تلفن را برداشته و به خانه گل دختر نجيب تيليف ميزند . (اين در صورتي است كه مادر اكتيو همسايه گل دختر نباشد ، كه در اين صورت مي تواند زر زر صداي زنگ خانه گل دختر رابه صدا در بياورد . يا اينكه قيژ قيژ پاشنه در را الو بله... خانه يك عدد گل دختر... بفرماييد سلام عليكن!! شنيديم (يا ديديم) كه شما يك دختر تپل مپل سفيد مفيد... مثل هلو... مثل پنجه آفتاب دم بخت با شرايط مناسب داريد. كي مي تونيم بياييم يه عالمه مزاحم بشيم؟ توجه نكته مهم ×× اين تيليف اول بسيار مهم است. شما مادر شازده پسر لطفا خوب گوش كن... كمال ادب را به خرج بده از روده درازي زيادي بپرهيز. اطلاعات جامع و كامل بده. سعي كن در كمال ادب اطلاعات بگيري. از چاخان پاخان و خالي بندي جدا ً بپرهيز... مدت مكالمه بيشتر از ده دقيقه نشود. مادر جان دقت كن آخر مكالمه زمان تلفن بعدي با روز و ساعت و ثانيه، براي شرفياب شدن يا نشدن را مشخص كني... و بهتر است همين فردا باشد نه شصت صد سال بعد... فردا just on time مادر شازده پسر ...> زررر... الو بله... خونه همون گل دختر نجيب و سفيد مفيد تپلي كه احيانا
دوست پسر نداشته و قبول كرده بياييد دستش رو ببوسيد... بفرماييد مادر شازده پسر: پس قبول كرده كه ببوسيم... كي ببوسيم؟ مادر شازده پسر سعي كند ظرف سه روز آينده وقت بگيرد و به ناز كردن مادر گل دختر توجه نكند... زرررر.... صداي زنگ در خانه گل دختر نجيب كه حالا كمي سرخ شده... بفرماييد: فرهنگ گل و شيريني: 1_آدم هاي پررو دفعه اول كه خانه كسي براي امر خير مي روند... چيزي نمي برند و اين امر از طرف باقي آدم هاي پرروتر توجيه شده است... نگارنده چون پررو نيستم اظهار نظري نمي كنم. 2_ گل آوردن به منزله اين است كه خانواده گل پسر با ادبند و قشنگي گل با سليقه طرف ارتباط مستقيم دارد (در ابتدا و انتهاي امر ازدواج از خسيس بازي بپرهيزيد) همچنين اوردن گل اين معنا را هم مي تواند داشته باشد كه خانواده شازده پسر همچين بگويي نگويي بوسيدن دست گل دختر زير دندانشان مزه كرده است و تمايل دارند براي آشنايي بيشتر باز جلسه ديگري تشريف بياورند 3_شيريني آوردن اصولا در مراحل انتهايي خواستگاري صورت مي گيرد و به منزله آن است كه شازده پسر همش از دست بوسيدن خالي خسته شده و گل دختر همه جوره مورد پسند واقع شده ... پسنديده ديگه... چرا متوجه نيستيد... پسنديده ... همين جا پرانتز فرهنگ گل و شيريني را مي ينديم و وارد خانه گل دختر مي شويم ..بعدا با پرانتز فرهنگ چايي خدمت مي رسيم زرررر.... بفرماييد: شازده پسر سعي كند كاكل هايش را آب و روغن بزند. حتي الامكان كت و شلواري از در و همسايه. دوست و رفيق جور كرده، بپوشد كه نشان بدهد عرضه كت و شلوار پوشيدن دارد همچنين خودش دسته گل را به دست بگيرد كه در غير اينصورت نبايد از عروس خانم توقع چايي آوردن داشته باشد و ما تحتش نسوزد زماني كه به جاي عروس خانم مادر يا خواهر يا عمه و خاله اش چايي اوردند و شازده پسر عرق ريزان سرش را بالا آورد و به جاي گل دختر پنجه آفتاب پيرزني را ديد كه لبخند جگر سوز مي زند! پس براي جلوگيري از كنف شدن بهتر است از اول دسته گل را خود شازده دستش بگيرد كه چيزي كه عوض دارد گله ندارد مادر شازده پسر سعي كند موقعيت استراتژيكي را براي نشستن انتخاب كند به طوري كه اگر خواست وسط مجلس براي پسرش چشم و ابرو بيايد و نظر شازده پسر را جويا شود... خانواده گل دختر وي را نبينند... يا اگر پسر خواست سوالي فرمايشي تقلبي از وي بستاند مشكلي پيش نيايد. پس نتيجه مي گيريم مادر و پسر قند عسل نبايد از هم زياد دور بنشينند. زياد هم ور دل هم نباشند كه مبادا شازده انگ بچه ننه اي بخورد بعد از ده الي پانزده دقيقه صحبت درباره وضعيت اب و هوا و گراني و بيكاري جوانان و نوه هاي طرفين و احيانا زلزله (اين قسمت براي نشان دادن به روز بودن مطلب در اين قسمت اضافه شده است) بايد مادر شازده پسر با هر ترفندي كه شده از نظر شازده مطلع شود و تصميم بگيرد كه بحث پيرامون امر خير را شروع كند يا نكند در غير اينصورت ممكن است حوصله دختر خانم سر برود و مجلس را به نشانه اعتراض ترك كند (فرهنگ چايي: شازده پسر كاكلي ميتواند در اين قسمت از فرهنگ چايي استفاده كند و بر مبناي قرار داد از پيش تصويب شده اگر دختر مورد پسند واقع نشده بود چايي را نصفه بنوشد و اگر پسنديده بود اشكالي ندارد كه استكان را هم قورت دهد... البته هر خانواده مي توانند از قبل براي خودشان ترفند هاي ديگري هم طراحي كنند) فرض مي گيريم كه بحث شروع ميشود مادر شازده پسر چهار تا سوال حسابي بپرسد و بحث داغي را راه بياندازد. نگارنده پيشنهاد ميكنم كه اين جلسه همه با هم و در حضور يكديگر به تبادل انديشه و ابراز عقيده بپردازند تا مشخص شود كه گل دختر و شازده پسر توانايي اظهار عقيده در يك جمع خانوادگي را دارند يا نه! ( نه كه دختره و پسره را در يك اتاق كرده و خودتان فال گوش بايستيد...) بعد از حدود 45 دقيقه الي يك ساعت... ديگر گل پسر بسش است و بايد بداند كه ياتاق انداختن كافي است... و توجه داشته باشد كه با كت و زير شلواري كه نيامده است... دست والده مكرمه را بگيرد و به خانه اشان برود كه كلي فك و فاميل منتظر اظهار نظرشان هستند نكته اساسي مهم خانواده شازده پسر اگر مايل باشند براي ماچ ماليزاسيون مشرف شوند يا مايل نباشند، بايد اين نكته را به خاطر داشته باشند كه بعد از سه چهار روز... زررر... صداي گوشي خانه گل دختر را به صدا در بياورند و دوباره وقت بگيرند يا اينكه از بابت پذيرايي تشكر كنند و ديگران طرف ها پيدا نشوند... يعني شما خانواده شازده پسر! لطفا به مثابه... رفتار نكنيد، كه برويد و پشت سرتان را هم نگاه نكرده و گل دختر سفيد مفيد كه حالا غمگين است و زردمبو شده و زير چشم هايش گود افتاده را
بلاتكليف بگذاريد اين تشكر كوچك نشان دهنده ادب خودتان است.
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/05/02ساعت   توسط ت.ک
|